تبليغاتX
مسافر شب

مسافر شب

من کی هستم

               سلام به تمام دوستان گلم

از من خواسته شد که درباره خودم بنویسم . البته یکی از دوستان در سایت همدل....

اسم من جواد متولد شیراز 27 ساله وساکن شمال شیراز هستم .

میزان تحصیلات من دیپلم کامپیوتر و ادبیات هست در ضمن دیپلم آرایشگری هم دارم .

در حال حاضر بعضی موقعها تو مغازه کمک برادرم می کنم که آرایشگر هست . وتا جای که امکان داره در باغداری و کارهای دیگه که لازم به ذکر نیست کمک بابام می کنم .البته یه کاری دیگه هم دارم که نمی تونم بگم .

 

 اگه دوست دارید بدونید که چه میوهای در باغ هست باید بگم که اولین چیزی که خیلی زیاد داریم درخت انگور هست و بعد انار .

سیب گلاب و گلاب ابرو و هلو .آلوسیاه . گردو وخرمالو وسیب ترش که من خیلی سیب ترش دوست دارم.

در حال حاضر می خوام اگه بشه یکی از مغازهمونو کافی نت کنم با توکل به خدا و یکی از مغازهای دیگمونو تاکسی تلفنی بزنیم که این فکر دادشم بود

در ضمن پدر ومادرم رو هم خیلی خیلی دوست دارم که فکر نکنم بتونم حقمو ادا کنم براشون و از خدا می خوام که سایه پدر و مادرم هم بالای سرمون کم نشه

چهار برادر دارم که من فرزند سوم هستم و سه تا از برادرم زن دارن و خواهر هم که متاسفانه ندارم خیلی دوست داشتم یه خواهر هم داشته باشم

در حال حاضر من مجرد هستم و می خوام اگه بشه یواش یواش ازدواج کنم البته اگه کسی پیدا بشه که منو دوست داشته باشه فرق نمی کنه از کجا باشه

دیگه چیزی ندارم که بگم شاید هم حضور ذهن الان نداشته باشم که بگم .

یه موقع دوستان گلم نگن جواد دیوانه شده تمام اطلاعات در مورد خودش و ... در اختیار ما گذاشته ولی شاید هم یه کمی خول شده باشم

من که می دونم بازم به بن بست می خورم ولی بی خیال  دوستون دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:10  توسط جواد  | 

زنجیر عشق

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم." زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و جو به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند: " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

********

متأسفانه در ايران علي رغم داشتن تمدني 2500 ساله مدتها است كه اين زنجير به ما ختم شده بطوري كه در هر نوع ارتباط فقط نفع متقابل را مي سنجيم و عشق و محبت و ايثار و از خودگذشتي و كمك و همدلي و .... چيزهايي هستند كه فقط در لغتنامه‌ها يافت مي شوند... بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:52  توسط جواد  |